دیــــــدار.....
به دیــدارجان جـــانم آمدم
به امید سلامی تلخ کزاو
دریغ ازین حال بد احوالم
سرشـــرم گذارم کزاو
من به فکرغم واندوه او زدیدارم
سربه زیرگریه کردم کزغم او
دوستان خوشحال وخندان گردِ من
اندکی چند نفهمند زاحـوال من
گفتنی ها شنیدم زآنان
بس بقدری تلخ که بماند درجان
گاه اشک هایم محو خنده هایشان
گاه چون سیلی درپناه دستانشان
اوکه گفت من همه احوال راگفتم به تو
پس چراحرف های تازه بشنیدم زاو
من که گفتم خواستارحقیقت بوده ام
پس چرا با دیگری گفت اسرارم
من چه ظلمی کرده ام تاچنین باشد رفتاراو
جزدلـــی گرم ولبخند برلب نخواستم براو
این چه عدلی ست که باید بی جرم محکومش شوم
مدتی جزلبخنــــدی محـــوبردل ندارم
با بد احوالی وشرمساری به دیدارش آمدم
نگران ازحال وروزش خود را رساندم
خوشحال زآرامش ولبخنــــد او
گشتم شنوای حرف دوســـتان او
این دل مرده من دلـگیرزآنان نبود
رنجـورشد که نامحرم تراز این بیگانگان بود
هریک سخنی گفت وآتش به دلــم زد
بیچاره دل صافم کزامیــد تو دم زد
باشد این همه احوال بردل سردم
آسوده زتک شمارنفس سینه پردردم
بی قرارزنگرانی غم او
قفس نشــــین دل گشتم
امیدآرامش وشادی ابدی او
آهوی رام شده غم گشتم


چــه آســــون...
تو چه آســـــون بردی ازیاد
من چه ســــاده شکستم
توکه رفتی
پرکشیدِش لبخند از،کـــنج لب هام
تو چه راحت گذشتی
دیدی اشـــکِ بارونِ چشمام
بردی ازیاد خاطرات رو
ندیدی تنهایی رو تو چشمام
توشنیدی آهنگِ لرزش دستــام
اماساده بردی ازیاد
من به یادت کشیدم تک شمار نفسهام
بی خبررفته بودی شایدازترس دوران
اماحالاکه دیدی من تنهاتراز یه رویام
باخیالت نشستم
می نویسم روی دیوار
من چه کردم که تو گفتی
برو ازیاد .... برو از یاد
باز دوباره تنها شدم
تنها تر از برگِ خزون
تنها تر ازاشـکِ چشمام
حالانشستم توحسرتِ یـــه لبخند
که پریده ازبامِ لـب هام
دیگه هرکی چه سـاده قولِ برگشتِ تو میده
منِ تنها به امیدت چشم انتظار نشستم!